شقایق ها زنده اند
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اونقدر دورم از تو که دنیا فراموششم شده این روزا این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه دنيای ما دنيای سنگ است بدان سنگينی سنگ هم قشنگ است اگر دنيای ما دنيای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است مرا جرات نگریستن به چشمانت نیست هیچی نمیخوام بهت بگم. فقط میخوام بهت بگم به خاطر همه ی اون چیزایی که بهم ندادی ممنون ام. آخه اون جوری داشته های من خیلی زیاد میشد٬مثه نداشته های امروزم. عـشـق یعنی واله و شیدا شـدن با زمیـن و آسمـان یکـتا شـدن پاک تر از برگ گل از اشک تاک عـشـق باشـد آرزویـی پاک پاک عـشـق امیـد اسـت امیـد وصـال ریشه دارد عـشـق در صبر و کمال عـشـق پایان اسـت پایان غـرور می تراود از دل بـی کــبر نور عـشـق باران اسـت باران بهـار باغ جان از عـشـق دارد برگ و بو چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت را دزدید و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز از کینه بشی،حس کنی هنوز دوسش داری. چقدر سخته دلت بخواد باز سرت را به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشت بهش دونه های اشک گونه هات را خیس میکنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری . چقدر سخته گل آرزوهات را تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک.......... شب و روزم خالي از تو ندانستم...... کاش معشوق از عاشق طلب جان می کرد تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی
من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود
در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام
در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام
فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم
من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند
آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.
اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.
اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .
آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبدهای مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست


چشمان تو مرا افسون میكند
-افسونی افسانه ای-
نمیدانم در برق نگاهت چیست
كه اینگونه مرا مسخ میكند
-چه عاشقانه مرا مسخ میكنی!
كاش میدانستم در تبسم نگاه تو چیست
كه غمناك ترین دل دنیا را اینگونه شاد میكند
-چه مهربانانه تبسم میكنی!
دستان تو مرا بال پرواز است
و من كبوتری عاشق,مشتاق به پرواز
در صحن قلب تو
-چه صادقانه عاشقت شدم
عاشقم باش!

عـشـق چـیـسـت؟


پر تکرار نبودن
دنبال دستاي گرمت
براي لمس تن من
بي صداي لالايي ها
شب ها با هق هق گريه
مي خوابم تا که ببينم تو را
توي رويايي ،تو با من
مي خوام با دستاي خالي
دنيا را هديه کنم
به تو اي که هديه دادي
حرمت نفس کشيدن
حرمت نفس کشيدن
گرچه تصور خيالي بر سراپرده ي چشم پرآبم آيي
خواهشم شب و روز اين است از که کند لطفي
گر به خوابم آيي مادر....
مادر.....
اشک دوري توي چشماي منه تا نبينم تو را دلم وا نميشه
مي دونم که مهربون تر از تو هم تو دنيا کسي پيدا نميشه
مادر.....
مادر......
ندانستم که من کیستم.......
ولی دانستم تو کی هستی........
ندانستم که عاشق کیست...
ولی دانستم عشق چیست.......
احساس نکردم شب روز میگذرد...
ولی احساس کردم تویی که میگذری...
چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....
چشمانم تو را جواب گفت....
دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....
قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....
چشمانم را خواهم بست تا تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....
زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....
گوش هایم را خوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...
نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...
احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....
احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....
احساس نکردم روزی خواهم شکست.....
روزی خواهم گریست...
روزی خواهم رفت به آن طرف آینه....
آینه ای که تکه اش در قلبم است...
و نور زندگی من ...
و توان زندگی ام...
ندانستم زمستان کی گذشت...
ندانستم بهار آمد....
ندانستم بهار هم دارد می رود...
فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...
تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......
ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...
ندانستم دستانم به هم میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....
نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....
بعد از همه ندانسته هایم....
دانستم که دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...
و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....

| Design By : Night Skin |

